حكيم ابوالقاسم فردوسى

399

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شاه وقتى از خواب بيدار شد چندان گريسته بود كه جاى پرستش پر آب شده بود . بامدادان به جايگاه خويش بازگشت . جامه‌اى نابسوده پوشيد ، و بىياره و طوق و تاج بر تخت نشست . از روى ديگر در آغاز ششمين هفته زال و رستم و موبدان و اخترشناسان به تختگاه كىخسرو رسيدند . بزرگان آنان را پذيره شدند و بگفتند با زال و رستم كه شاه * به گفتار ابليس گُم كرده راه جز آن است كىخسرو اى پهلوان * كه ديدى تو شادان و روشن روان زال گفت : باشد كه شاه از گاه سير و دلگير شده باشد . شما چندين دل به غم مسپاريد با او سخن مىگوييم پندش مىدهيم و دگر بار دلش را به گفته‌هاى نيكو خرم و شادان مىداريم . آن گاه همه به بارگاه شهريار شدند ، شهنشاه چون دستان و رستم و اخترگران و موبدان و بزرگانى را كه با او از زابلستان آمده بودند ديد ، از تخت فرود آمد هر يك را جاى سزاوار نشاند ، و از حال يكان يكان پرسيد . زال بر او آفرين كرد و گفت : اين خبر به من رسيد كه شهريار روزگارى است كه ديدار خود را از پرستندگانش دريغ مىدارد . من از راه دراز به اين جا شتافته‌ام تا از شاه جهان بپرسم چه چيز وى را به بُريدن مهر از پهلوانان و بزرگانش برانگيخته است . شهريار گفت : به يزدان يكى آرزو داشتم * جهان را همه خوار بگذاشتم كنون پنج هفته است تا من به پاى * همى خواهم از داور رهنماى كه بخشد گذشته گناه مرا * بيفروزد اين تيره ماه مرا بَرَد مَرمَرا زين سراى سپنج * نماند مرا در جهان درد و رنج اكنون مُراد يافتم ، چه دوش وقتى سحرگهان به خواب رفتم از سوى يزدان خجسته سروش مژده داد كه گاه رفتنم فرا رسيده ، و از اين پس غم لشكر و تاج و تخت نخواهم خورد . به شنيدن اين سخن دل پهلوانان دردمند شد . زال آه سرد از جگر